.....   

وقتی خطاب کردند مردم به دست ما را

محروم کرد هستی از نام و بست ما را

تکیه زدیم بر تاک تنها و بس نشستیم

ویرانه کرد مستی از پای بست ما را

دلداه و به یاد آن آخرین نگاهیم

دنیا اگر نشاند بالا و پست ما را

ای کاش یک کسی هم از او خبر بیارد

آخر بگو عزیزم یادت که هست ما را

  با وامی از  استاد بیابانکی

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٩ - مستان

   چشمهایت   

حالا که با نگاهت شکستم

                                  میفهمم چشمهایت چقدر شیشه خورده دارن

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٦ - مستان

   غروب   

چه نا امن است چمن

وقتی به چنگال گرک بالیده ای!!

زوزه بلبلان کجا و...

آواز شغال شنیدنی است،

بیا بره زنجیر کنیم

گراز ها آغوش گشوده اند

از غروب که بگذریم

شب ساده می شود،

تا آفتاب اسیر ماست.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٤ - مستان

   لوپ   

دست به دستم که نمی دهی

پا به پایت سالها دویده ام

بگو چند قدم به حوصله زمین مانده؟

از سال هزاروسیصدو خورشید

خورشید بودی و

بودن همیشه دغدغه ساز است

اصلا ساز من با تو کوک نمیشود

دراب میزنم شور به پا میکنی

بیداد تو با چند پرده بالا و پایین در نمی آید

هی بمل هی بکار..

بکار به قلبم تیری تازه که

از این لوپ تکرار خسته ام.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٠ - مستان

   از استاد سعيد بيابانکی   

گناه من لب آلوده بود وچون انگور

تمام زندگی ام بر فراز دار گذشت......

لینک
۱۳۸٦/۱/٩ - مستان

   .........   

و اینک بهار آمد.....
لینک
۱۳۸٦/۱/٤ - مستان